تبليغاتX
سارا مي نویسد.
بخونی و فکر کنی کمکم کردی

چگونه فراموشت کنم تو را ، که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .

عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی .

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی .

و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی .

چگونه فراموشت کنم تو را ، که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .

و طپش قلبت را حس میکردم . و در جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت .

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .

دستم را به تو میدهم ، قلبم را به تو میدهم ، فکرم را نیز به تو میدهم .

بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .

دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .

چگونه فراموشت کنم تو را ،

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد .

پیشتر ها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم .

سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم .

دلت را به من بده ، فکرت را به من بده ، سرت را روی شانه هایم بگذار .

و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:35  توسط  سارا  | 

دوباره خوابشو دیدم

منه لعنتی دوباره

من نوز عاشقم ای وای

با یه قلب تیکه پاره

چقده خوهب میبینی مرد

دیگه بسه

بیا از عاشقی برگرد

دیگه بسه

اون تو رو فراموشت کرد

دیگه بسه

دیگه بسه

دیگه بسه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:59  توسط  سارا  | 

تا میخوام آرزو کنم اسم تو اولش میاد

با اینکه بد کردی به من دلم هنوز تو رو میخواد

خاطره هام کنار تو محاله از یادم بره

شب تا سحر به یاد تو می مونه دل دربدرت

رفتن تو شکست من دل دادنم به دست غم

حرفات همش بهانه بود نخواستی که باشی با من

این همه سال به انتظار نشستنم بیهوده بود

دروغ میگفتی تو به من طفلی دلم چه ساده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:4  توسط  سارا  | 

زمان گنگ است و ساعتها كند مي‌گذرند. كوچه را جايي براي ردپاي عابري گذرا نيست. خنده‌هاي بيصدا و تاريك، در سايه آواز قاصدك گم شده‌اند. از گذشته مي‌گذشتم... جاي خالي تنگ ماهي بي‌ماهي، حوض آبيه تنهايي خاموش... از گذشته مي‌گذشتم و پريدن صبح را از روي بلندي مي‌ديدم. چه خوب مي‌گفتي كه گذشته ديگر نيست، گذشت، قاصدك پريد، رفت. تو راست مي‌گفتي قصه‌ها زود به خانه مي‌رسند، غصه تمام مي‌شود. بايد بگذريم، بايد گذشته را، ساعت‌ها را، زمان، كوچه، حتي آواز قاصدك خاموش را فراموش كنم و بگذرم. نمي‌توانم به ماندنم اميد ماندن دهم. نه... پاي به رفتنم، بهانه‌اي سخت بايد.

اما گريزي نيست، بايد بروم. كنار ثانيه‌ها مي‌نشينم و مي‌گذرم. عبور بايد كرد اينك از زمان، شايد فردا روشني باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:27  توسط  سارا  | 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم       
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند        
       
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند       
                
بي گناهي بودم و دارم زدند
 
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمي پشتم شکست
 
سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
يک شبه بيداد آمد داد شد
 
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
 
عشق اگر اينست مرتد مي شوم       
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است     
      
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق  سردرگم شدم          
                   
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم      
        
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست     
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
 
درد مي بارد چو لب تر مي کنم    
طالعم شوم است باور مي کنم
 
من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 
قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 
من نمي گويم که خاموشم مکن    
من نمي گويم فراموشم مکن
 
من نمي گويم که با من يار باش    
من نمي گويم مرا غم خوار باش
 
من نمي گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 
روزگارت باد شيرين! شاد باش       
         
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 
آه! در شهر شما ياري نبود        
قصه هايم را خريداري نبود!!!
 
واي! رسم شهرتان بيداد بود     
           
شهرتان از خون ما آباد بود
 
از درو ديوارتان خون مي چکد       
          
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
 
خسته ام از قصه هاي شوم تان     
        
خسته از همدردي مسموم تان
 
اينهمه خنجر دل کس خون نشد     
        
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
 
آسمان خالي شد از فريادتان     
            
بيستون در حسرت فرهادتان
 
کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
            
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
 
عشق از من دورو پايم لنگ بود     
         
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
          
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت     
هر که با ما بود از ما مي گريخت 
 
چند روزي هست حالم ديدنيست  
       
حال من از اين و آن پرسيدنيست 
 
گاه بر روي زمين زل مي زنم    
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
 
حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 
ما زياران چشم ياري داشتيم 
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:21  توسط  سارا  | 

با تو فانوس ترانه

 یک چراغ شعله ور بود

قاصدک چه خوش خبر بود

کوچه ها بدون بن بست

 آسمان پر از ستاره

شبا گلخونه خورشید

 واژه ها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر

 توی اون کوچه ی خلوت

بغض بی وقفه ی آواز

 گریه های بی نهایت !                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:43  توسط  سارا  | 

با خود عهد کردم شاید فراموشت کنم

نفس هایم را حبس کردم

پرده ای سیاه به یاد آویختم

زندگی را فراموش کردم

شاید فراموشت کنم

خاطراتت را آتش زدم ،

به عشق نفرین کردم

رویایت را ناباورانه در دورترها ریختم

تا آسمان پرواز کردم

شاید فراموشت کنم

اما ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:3  توسط  سارا  | 

 

تولد تولد تولدت مبارک

                                  مبارک مبارک تولدت مبارک

                                                                      بیاشمعارو فوت کن تاصد سال زنده باشی....

سارا جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:18  توسط  سارا  | 

دردهارا قصه کردم خاموش!

باچه باید در لحظه ای امروز خوش بود؟

می توان دید ز دریا صدف و مروارید...

زدن موج وبلعیدن قایق ازیادبرد

روزنه ای باشد دراین شب سیاه

گم شدنی باشد اگرچه نابه جا

من غریب غربتم که خسته ام

ازنامردمیها اینچنین شکسته ام

قاب عک خالی،خاطرات کهنه

من ازمرگ دلم می ترسم

که بازعکس تورا قاب کنم

 

شعر از امید جبّاری

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:9  توسط  سارا  | 

  با خود عهد کردم شاید فراموشت کنم نفس هایم را حبس کردم پرده ای سیاه به یاد آویختم زندگی را فراموش کردم شاید فراموشت کنم خاطراتت را آتش زدم ، به عشق نفرین کردم رویایت را ناباورانه در دورترها ریختم تا آسمان پرواز کردم شاید فراموشت کنم اما ....                                                                               
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:5  توسط  سارا  | 

ای  کاش شبی به دیدنم برگردی

یک لحظه برای دیدنم برگردی

یک عمر به شوق  دیدنت گل دادم

یک لحظه برای  چیدنم برگردی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط  سارا  | 

بی وفایی کن  وفایت  می کنند

با وفا باشی خیانت می کنند

مهربانی گرچه آیین خوشی است

مهربان باشی رهایت می کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:17  توسط  سارا  | 

نگاهت نوید عشق است و زلال امید و چهره ات ، معصوم و پاک که صداقت را به آئینه هدیه میدهد دیار پرفروغ چشمهایت تصویر قشنگی است از پهندشت سبز و روشن فردا که نهال خوشبختی ما به لطافت در آن نقش بسته است نوای پر شور عشقت از ورای بال های لطیف خاطره میخواند مرا از دیار غریب آرزو ها به ندای قلب عاشق تو امروز گذشته است و .... فردا دیر بیا که اهنگ تنها یمان در انتهای شنیدن است رهرو تنها و با صداقت عشقم همسفرم باش تا تو را بر بال های سفید آرزو به اوج لایتنهائی آسمان وصال رهنمون باشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:19  توسط  سارا  | 

به تو می گویم، تویی که می دانم صدایم را می شنوی...

نگاهم را می بینی!

تویی که مرا حس می کنی، من شقایق های سرخ را به تو می دهم...

اشک هایم را به تو می دهم...

دستانم را میان دستان تو میگذارم...

من بهار را با پیچک های سبز و خیس به تو می دهم!

با اینکه می دانم همه را تو آفریدی.

                مرا از نو بساز ای عشق همیشگی من...!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط  سارا  | 


عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه شبنم و برگ گل یاس

لحظه رهایی پرنده هاست

توخود عشقی که همزاد منی

توسکوت من و فریاد منی

توخود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

توخودعشقی که همزاد منی

تو سکوت من وفریاد منی

دستای توخورشید ونشون میدن

چشمای بسته موبیدارمی کنن

صدای بال پرنده رو لبات

توگوشام دوباره تکرارمی کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روزو شب هاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه عزیزبا تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

توخود عشقی که همزاد منی

توسکوت من و فریاد منی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:50  توسط  سارا  | 


عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه شبنم و برگ گل یاس

لحظه رهایی پرنده هاست

توخود عشقی که همزاد منی

توسکوت من و فریاد منی

توخود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

توخودعشقی که همزاد منی

تو سکوت من وفریاد منی

دستای توخورشید ونشون میدن

چشمای بسته موبیدارمی کنن

صدای بال پرنده رو لبات

توگوشام دوباره تکرارمی کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روزو شب هاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه عزیزبا تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

توخود عشقی که همزاد منی

توسکوت من و فریاد منی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:50  توسط  سارا  | 

 

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم

بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم

خدا خدا خدا خدایا اگر به کام من

جهان نگردانی جهان بسوزانم

اگر خدا خدایا مرا بگریانی من اسمانت را ز غم بگریانم

منم که در دل ز نامرادی فسانه ها دارم

منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم

بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم

تو بیا فروغ ارزوها که رنج جستجو را پایان تویی

تو بیا که بی تو اه سردم که بی تو موج دردم  درمان تویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:48  توسط  سارا  | 

قصه ی دل کندن من از عبور یه غریبه

سرگذشت روزگار سوت و کور یه غریبه

قصه ی بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد

وقتی که ایینه پرشد از حضور یه غریبه

میگذرم از شبو باور می کنم که تموم قصه ها پر از غمه

باز دوباره جای زخم بی کسی روی قلبم چشم براه مرهمه

میگذرم از تو که اون غریبه ای اون که تنهایی مو زیر پا گذاشت

آیینه ی قدیمی مو شکست رو رفت تا ابد دل منو تنها گذاشت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:58  توسط  سارا  | 

تنها چشمان بارانی او بود که مرا باور کرد

و تنها طنین پای او در باران بود که با صدای قلب من آشنا بود

تنها گرمای آرام بخش او دستان پر عاطفه اش بود که کویر تشنه وجودم سیراب کرد

و تنها او بود که عروسک کودکیهایم را به باغچه خشکیده قلبم هدیه داد

و تنها شقایق سرخ سینه اش بود که نگاه مرا فهمید  

                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:47  توسط  سارا  | 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی مجذور آینه است پرسشی دارد اندازه ی عشق

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربات دل ما

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط  سارا  | 

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

 

یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو

 

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند

 

خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو

 

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:58  توسط  سارا  | 

شاید اون جوری که باید قدر تو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم شاید اون جوری که باید قدر تو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم تو رو دیدم مثل آیینه توی تنهایی شکستی من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی چشم تو پر از گلایه اما هرگز نمی گفتی من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رومه شاید اون جوری که باید قدر تو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 21:7  توسط  سارا  | 

در این دنیای هستی سر زدم من به حال مستی دل خوش از این که تو هستی توی قلبم تو نشستی  تو رو در برگ ی شکوفه روی شبنم جا گذاشتم زندگیمو با تو خواستم  تو رو من تنها نگذاشتم جلوه ی سبز بهاری تو برام بارون میاری تو به قلبم هدیه دادی اسم تو به یادگاری من تو فصل تو رسیدم تو هوای تو نشستم توی باو آرزها دل به گلهای تو بستم نازنینم بهتر از تو دیگه هیچ ترانه ای نیست شعر نابی واسه حرفا اسم تو گل واژه ی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:4  توسط  سارا  | 

باز دیشب دوباره کوچه ی تنگ و تاریک خاطره ها رو قدم زدم

دوباره یادت اومد تو ذهنم و پیش خدا از اسم تو دم زدم

 دوباره یادم اومد اون لحظه های بی کسیم با تو بودم

دوباره زیر بارون

اما نه قلب تو دریاست هنوزم بیادم هستی میدونم تو هم غریبی اما هر کجا که هستی

اما نه قلب تو دریاست هنوزم بیادم هستی میدونم تو هم غریبی اما هر کجا که هستی  

تو اگه صدامو میشنوی بدون دلم تنگه برات

بگو تو همش هر شب بیاد من بارونی میشه گونه هات

بگو هنوزم دل تو طاقت دوری نداره

بدون  هنوز شاخه های گل تو رو بیاد من میاره

دیگه حتی قاصدک ها از تو پیغامی نداره

هیچکی نیست منو بفهمه سر روی شونم بزاره

چه غریبونه نشسته چشم براهت تک و تنها

چه کنم وقتی که نیستی منم و دنیای غم هام

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره

بغض وجودمو میگیره اشکام رو برگاش می باره

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره 

اشک تو چشمام حلقه بسته چشام تا سحر بیداره                 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:32  توسط  سارا  | 

چشمامو رو هم میزارم عشقمو پیشم میبینم تا که دستاشو میگیرم میبینم که خواب میدیدم ولی حتی تو رویا دل من واسش یه دریاست بیا چشمامو نگاه کن  واسه اون فرش زیر پام اگه دریایی بشی بری رو م رو اوج بلندیهاییا اگه تو شبا سکوت لبهام اینو فریاد بزنی منو نمیخواد نمیزارم که تو رو ازم بگیرن ضربان قلبمی بی تو میمیرم غیر تو درد منو هیچکی نفهمید واسه من اون با همه دنیا میجنگید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 17:4  توسط  سارا  | 

وقت سر دادن شکوه تو کلام اخرینت از سفر رسیده دریا این سلام آخرینه  میدونم خسته ی راهی میدونم تازه رسیدی گل خشکیده تو گلدون داره داد میزنه کاشکی زودتر میرسیدی خیلی چشم به رات نشستم جز به جاده دل سپردن  واسه من نمونده راهی امشب آخر ترانه گم میشم ته سیاهی خیلی سخته وقته رفتن حس کنی تنهاترینی وقتی پشت سر یه سایم واسه بدرقت نبینی چشماتو ببندو فکر کن هر چی دیدی یه سرابه وعده گاهمون از این پس کوچه های خیس خوابه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:44  توسط  سارا  | 


دیگه برای گفتن دوست دارم خیلی دیر اما کسی نمیتونه یاد تو ازمن بگیره دیگه میرم چیزی نمیگم دیگه فرصتی نمونده تو رو ببینم دیگه بارم روی دوش تو میدومنم بزار با خاطر ه هام تنها بمونم –ولی اول فکر نمیکردم از خودم انتقام بگیرم ولی اول کر نمیکردم انتقام از خودم بگیرم نگگاه سردتو میدیدم میدونستم گریه های بی اراده این خاطرات لعنتی با منه بعد جدایی دیگه میرم چیزی نمیگم دیگخه فرصتی نمونده تو رو ببینم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:16  توسط  سارا  | 

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام خط بکش رو باور من زیر سایه بون دستام خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگیم باش پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من من پر از حرف و سکوتم خالیم رو به سقوطم بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:17  توسط  سارا  | 

میدونم بر نمی گردی میدونم

قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

قول میدم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم

قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

میدونی که خیلی خستم میدونی دلم گرفته

میدونی دوریت عذابه میدونی گریم گرفته

میدونم برنمی گردی میدونم رفتی که رفتی

دروغ بود هر چی می گفتی میدونم . . .

همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته

واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

دیگه از اخر قصه حتی یک لحظه نمونده

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:18  توسط  سارا  | 

باز دیشب دوباره کوچه ی تنگ و تاریک خاطره ها رو قدم زدم

دوباره یادت اومد تو ذهنم و پیش خدا از اسم تو دم زدم

 دوباره یادم اومد اون لحظه های بی کسیم با تو بودم

دوباره زیر بارون

اما نه قلب تو دریاست هنوزم بیادم هستی میدونم تو هم غریبی اما هر کجا که هستی

اما نه قلب تو دریاست هنوزم بیادم هستی میدونم تو هم غریبی اما هر کجا که هستی  

تو اگه صدامو میشنوی بدون دلم تنگه برات

بگو تو همش هر شب بیاد من بارونی میشه گونه هات

بگو هنوزم دل تو طاقت دوری نداره

بدون  هنوز شاخه های گل تو رو بیاد من میاره

دیگه حتی قاصدک ها از تو پیغامی نداره

هیچکی نیست منو بفهمه سر روی شونم بزاره

چه غریبونه نشسته چشم براهت تک و تنها

چه کنم وقتی که نیستی منم و دنیای غم هام

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره

بغض وجودمو میگیره اشکام رو برگاش می باره

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره 

اشک تو چشمام حلقه بسته چشام تا سحر بیداره                 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:48  توسط  سارا  | 

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس   كنم قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم  قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشدقسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشدقسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشمقسم خوردم جز و عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهمقسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرمشايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيرياما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم        

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:29  توسط  سارا  | 

بی تو این روزای روشن واسه من تاریکو تاره وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره از همون روزی که رفتی دل بی هیچ کسی ندادم فکر میکردم میرسی یه روز تو بی کسی به دادم یه  گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله دیدنه دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله لحظه های آخرتو توی قلب من میمونه  هیچکی مثه من بلد نیست قدر چشماتو  قدر چشماتو  بدونه رفتیو چشمای خیسم یادگاری از تو مونده بی وفاییتم هنوزم تو رو از دلم نرونده چشم به راه تو مبمونم تا که برگردی دوباره میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره گفتن لحظه  آخر واسه من هنوز سواله دیدنه دوباره تو فقط تو خوابو خیاله رفتی اما خاطراتت تو ی قلب من میمونه هیچکی مثه تو بلد نیست دلمو بسوزونه تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم اما هر کجا که رفتی منو تو دلت نگه دار با چشای خیسو گریون من میگم خدا نگه دار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 22:32  توسط  سارا  | 

از عاشقی مردن هراسی نیست
مرا بستی به دنیا دل که این دل نیست
دلم با تو غمت با من تودیدی ازمن تنها
چنین رسمی که گویی دل دل من نیست.
منم خاموش کنار شعله های سرد
بسوزم لحظه ای هردم که این کم نیست
تو ای مجنون به زلف یارخودکردی سخنها
تو را گفتی به این پیچش که این خم نیست
به دستت تیشه زد خنجر به قلبت
تو ای فرهاد غمت کوهست؟ که این غم نیست
شدم خسته از این بی سازی دنیا
زند نیشو دلم سوزد که مرهم نیست
بگفتم ماه و مجلس نی نباشد
بر این شعرم کسی از من که برترنیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:22  توسط  سارا  | 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم.چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:17  توسط  سارا  | 

چرا دنیا پر از حادثه های وارونس عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگر هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راس نمیگه من واسه چشمان نازنین تو یه دیوونه ام من دوست دارم ، من دوست دارم ، ولی علتش رو نمی دونم حالا که میخوای بری ،حالا که میخوای بری بذار سیر نگاهت کنم چون یه بار دیگه میخوام این دل و آرومش کنم یه چیزی فقط بذار ،یه چیزی فقط بذار  فقط واسه روز تولدت ،  هدیه ام و بیارم بدم دست خودت  و هزار بهت بگم تولدت مبارک ای کسی که روزی مال من بودی دوس داری چرا تو رو دوس نداره شاید هم دوس داره اما به روش نمیاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:23  توسط  سارا  | 

خیلی راحت از پیشم رفتی،خیلی راحت خسته شدی و ازم رد شدی...اما اینو بدون هیچ کس به اندازه ی من دوست نداره...

می خوام ازت گلایه کنم ،گلایه کنم بخاطر قولی که دادیو پاش واینستادی،علاقه ای که ازش دم زدیو نداشتی...گلایه کنم بخاطر ویرون کردن دنیای خوشگلی که باهم ساختیم..بخاطر بدیی که به من،خودت و دنیامون کردی

اخه چرا؟!؟!

چرا گفتی می مونی اما نموندی؟چرا دلمو عاشق خودت کردی؟!عاشق نگات،صدات،بوسه هات واغوش گرمت بعد یهو همشونو ازم گرفتی...نگفتی دوری ازت،دوری از همه اینا برام چقدر سخته؟داغونم میکنه؟

حالا حق دارم ازت گله کنم؟حق دارم نفرینت کنم؟!؟     نفرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........

 

نه نمی تونم اگه می تونستم،نفرینت می کردم بخاطر خراب کردن زندگیم،بخاطر شکستن قلبی که عاشقت بود اما......اما حتی الانم دوست دارم...انقدر دوست دارم که حتی فکر نفرین کردنت تنمو می لرزونه...

راستی یادته بهم گفتی:تا ابد با همیم؟    ابدت همین جا بود؟

بهم گفتی ازم ساده نمی گذری..یادته؟اما ساده تر از اونی چیزی که حتی فکرشو کنی ازم گذشتی..ساده ازم گذشتی ،ساده گذشتنم بهم یاد دادی.......

روز اخر بهم گفتی سرنوشت ما یکی نیست،گفتی:ما ماله هم نیستیم،گفتی هرکی راه خودش...

کجایی که ببینی همه راهای زندگیه من به تو ختم میشه..می فهمی؟

تو زود به اخر خط رسیدی،زود تو این جاده کم اوردی،زود تنهام گذاشتی..خیلی زود...

الان با کیی؟دستت تو دست کیه؟راه تو و اون یکیه؟سرنوشتاتون چی؟بهم میخوره؟ نمی دونم شاید اونم یه بازیچست،شایدم..........

می ترسم انقدر ساده از ادما بگذری که روزی برسه و ساده از خودتم بگذری،خودتم نابود کنی!!!!یا شایدم عاشق کسی شی که همه نامردیایی که سر من یا بقیه دراوردیو سرت تلافی کنه

نه اشتباه نکن نفرین نی،ترسه..برات می ترسم،نگرانتم    مواظب خودت باش

از من که گذشتیو جز سوال و گلایه چیزی برام نذاشتی..عیب نداره ، به قول خودت ملالی نیست اما امیدوارم کاریو که با من کردیو کسی با تو نکنه که تحملش به خدا خیلی سخته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:28  توسط  سارا  | 

قسم به عشقمون قسم  همش برات دلواپسم  قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم  راستی چی شد چه جوری شد  اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از  جرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:28  توسط  سارا  | 

از سفر می رسی اما ، کوچه ، کوچه نیست مسافر
 هیشکی باورت نداره حتی واژه های شاعر
 کسی اینجا منتظر نیست راز خورشیدُ بفهمه
 چرا هیشکی نمی بینه نورِ پیشونیتُ عابر
 چقدر کمن که با تو تا ته دنیا بتازن
 که فقط با یه اشاره عاشقونه سر ببازن
 چه غریبانه میایی تو که آشنا ترینی
 اونقدَر ساده که حتی قصه رو قصه می سازن
 تو امید کوچه های سردِ آخر الزمونی
 آشنا ترین مسافر اما بی نام و نشونی
 کلیدِ بارونُ داری ، رمز هر چی انتظاری
 الهی بتابی خورشید الهی زنده بمونی
 واسه خوندن از حضورت مونده این ترانه قاصر
 آخه تنها درد من نیست ، درد دنیای معاصر
 خیلی سخته سَرورت رو تو نبینی و بمیری
 کاشکی این بغضُ ببینی ، تو غمِ صدای ناصر

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:8  توسط  سارا  | 

شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشای معصوم لحظه لحظه روبرومه نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم که بگم دیونتم من زندگیمو به تو بستم شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم تو رو دیدم مثله آینه توی تنهایی شکستی من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی چشم تو پر از گلایه است اما هرگز نمیگفتی من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه شای اونجوری که باید قدرتو من ندونستو حرفایی بود توی قلبم من نگفت نتونستم نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم زندگیمو به تو بستم شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم آه آه آه..........

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:27  توسط  سارا  | 

دوست دارم اندازه ي تموم بي معرفتيات كه اندازه نداره به خدا ديگه خسته شدم ديگه طاقت ندارم اخه تا كي بايد منتظرت بمونم منتظر تويي كه همه رو ميبيني جز منئ كه جز تو هيچكيس و نميبينم خيلي دوست دارم با اينكه ميدونم حتي يه لحظه هم تو قلبت رام نميدي همه بهم ميگن قد همه بهم ميگن هيچي واست اهميت نداره اما هيچكي از دلم خبر نداره نمي دونن كه تو هر ثاني هزار بار ميميرم و زنده ميشم به چه اميدي؟ به اميد اينكه يه تك زنگ بهم بزني... اي خدا ... تويي كه از همه ي دردام خبر داري خدا جونم امشب همه حرفام و بهت زدم قول و قرارامو بهت گفتم و باهات عهد بستم خدايا تا اخر همين ماه به خودم فرصت دادم هرچي تو بخواي قبول همون بشه ولي خدا 4 سال ثاني هام و با حرم نفساش گذروندمو ميگذرونم خودت شاهدي هرروز براش صدقه ميدم هر لحظه بهش فك ميكنم الان خوابه الان داره اينكارو ميكنه الان با دوستاش خوشه اما من غصشو مي خورم! خدا جونم الان داره چيكار ميكنه..... يعني يه روزي ميشه اينايو كه نوشتم بخونه؟!!! بچه ها ببخشيد سرتون و درد اوردمو زياد حرف زدم و اينايي و كه نوشتم همين الان تو ذهنم بودن و همينطوري نوشتم اگه اشتباهي املايي يا.. داره ببخشيد دوست ندارم برگردمو بخونمشون... تورو دوست دارم مثه حس دوباره ي تولدت تورو دوست دارم مثه خواب خوب بچگي بقلت ميگيرم و ميميرم به سادگي تورو دوست دارم مثه دلتنگياي وقت سفر تورو دوست دارم مثه حس لطيف وقت سحر مثه كودكي تو راه... بقلت ميگيرم و اين دل قريبمو با تو ميسپارم به خاك توي اخرين وداع وقتي دورم از همه چه صبورم اي خداااااااااااااااا ديگه وقت رفتنه... تورو ميسپارم به خاك تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره هاااااا....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:13  توسط  سارا  | 

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

چه غمگین از این رفتن و از این روهای سرد تنهایی

شاید باور نکنی ، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت .

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی ، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی .

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره بکند .

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم ؟

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟

شاید باور نکنی ، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم . بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم ، دوست دارم ،دشتها ، دریاها ، کوهها ، جنگلها ، ستاره ها و هر چه کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم .

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین ، صبحگاهان زیر آفتاب نارس مرا زمزمه کنند .

میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید :

مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم ؟

 ولی میدانم از یادم نخواهی رفت . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:17  توسط  سارا  | 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟  اما افسوس .... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .  اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي.... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟ 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:29  توسط  سارا  | 


آدمک آخر دنياست ، بخند
آدمک مرگ همين جاست ، بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست ، بخند
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:28  توسط  سارا  | 

شب چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد حرفها را گاه نمی توان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی میکنم وعطر نفسهای تورا در بند بند وجودم می بلعم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:38  توسط  سارا  | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود اگر صبر نداشت چه کند من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده دیدم.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 18:23  توسط  سارا  | 

روز دختر به همه ی دخترا مبارک
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 18:18  توسط  سارا  | 

گفت:می خوام رو قلبت یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه...گفتم : کجا؟گفت رو قلبت....گفتم : می تونی؟ گفت: اره زیاد سخت نیست..گفتم: بنویس تا برای همیشه بمونه..یه خنجر برداشت...گفتم: این چیه؟ گفت:هیسسسسسسسسسساکت شدم..گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟خنجر رو برداشت و با قسمت تیز اون نوشت:دوستت دارم دیوونه!!!اون رفته،خیلی وقته..کجا؟نمی دونماما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده....خدایا عشقم برگرده
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:42  توسط  سارا  | 

با خود عهد کردم شاید فراموشت کنم

 

نفس هایم را حبس کردم

 

پرده ای سیاه به یاد آویختم

 

زندگی را فراموش کردم

 

شاید فراموشت کنم

 

خاطراتت را آتش زدم ،

 

به عشق نفرین کردم

 

رویایت را ناباورانه در دورترها ریختم

 

تا آسمان پرواز کردم

 

شاید فراموشت کنم

 

اما ....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:0  توسط  سارا  | 

میدونم بر نمی گردی میدونم قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم قول میدم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم میدونی که خیلی خستم میدونی دلم گرفته میدونی دوریت عذابه میدونی گریم گرفته میدونم برنمی گردی میدونم رفتی که رفتی دروغ بود هر چی می گفتی میدونم . . . همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده دیگه از اخر قصه حتی یک لحظه نمونده
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:57  توسط  سارا  | 

زندگي چيست ؟زندگي خوشبختي است ؟!!زندگي عقل وصبراست؟!!زندگي زندگي ترس است ؟!!زندگي غم است ؟؟

وزندگي...امااگرروزي بخواهم زندگي رادريك كلمه بگويم آن عشق است البته عشق واقعي هيچ احساسي نمي تواند بدون احساس هاي ديگركامل باشد جز عشق پس هميشه عاشق باش كه هم احساساتت وهم عقلت كامل باشد البته عشق حقيقي

به نظرشما عشق چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:34  توسط  سارا  |