|
|
|
|
|
دردهارا قصه کردم خاموش!
باچه باید در لحظه ای امروز خوش بود؟ می توان دید ز دریا صدف و مروارید... زدن موج وبلعیدن قایق ازیادبرد
روزنه ای باشد دراین شب سیاه گم شدنی باشد اگرچه نابه جا من غریب غربتم که خسته ام ازنامردمیها اینچنین شکسته ام
قاب عک خالی،خاطرات کهنه من ازمرگ دلم می ترسم که بازعکس تورا قاب کنم
شعر از امید جبّاری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:9 توسط سارا
|
|
||