|
|
|
|
|
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم قسم
خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم
نباشدقسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشدقسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت
باشمقسم خوردم جز و عشق تو ، هيچ عشقي را
به سراچه قلبم راه ندهمقسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و
بميرمشايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيرياما سوگند يك عاشق ،
هرگز شكستني نيست پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم و تا
پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:29 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو این روزای روشن واسه من
تاریکو تاره وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره از همون روزی که رفتی دل بی
هیچ کسی ندادم فکر میکردم میرسی یه روز تو بی کسی به دادم یه گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله دیدنه
دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله لحظه های آخرتو توی قلب من میمونه هیچکی مثه من بلد نیست قدر چشماتو قدر چشماتو
بدونه رفتیو چشمای خیسم یادگاری از تو مونده بی وفاییتم هنوزم تو رو از دلم
نرونده چشم به راه تو مبمونم تا که برگردی دوباره میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت
نیاره گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله
دیدنه دوباره تو فقط تو خوابو خیاله رفتی اما خاطراتت تو ی قلب من میمونه هیچکی
مثه تو بلد نیست دلمو بسوزونه تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم تو دیگه
رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم اما هر کجا که رفتی منو تو دلت نگه دار با چشای
خیسو گریون من میگم خدا نگه دار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 22:32 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
از عاشقی مردن هراسی
نیست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:22 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري .
در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم.چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:17 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا دنیا پر از حادثه های وارونس عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگر هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راس نمیگه من واسه چشمان نازنین تو یه دیوونه ام من دوست دارم ، من دوست دارم ، ولی علتش رو نمی دونم حالا که میخوای بری ،حالا که میخوای بری بذار سیر نگاهت کنم چون یه بار دیگه میخوام این دل و آرومش کنم یه چیزی فقط بذار ،یه چیزی فقط بذار فقط واسه روز تولدت ، هدیه ام و بیارم بدم دست خودت و هزار بهت بگم تولدت مبارک ای کسی که روزی مال من بودی دوس داری چرا تو رو دوس نداره شاید هم دوس داره اما به روش نمیاره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:23 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی راحت از پیشم رفتی،خیلی راحت خسته شدی و ازم رد شدی...اما اینو بدون هیچ کس به اندازه ی من دوست نداره... می خوام ازت گلایه کنم ،گلایه کنم بخاطر قولی که دادیو پاش واینستادی،علاقه ای که ازش دم زدیو نداشتی...گلایه کنم بخاطر ویرون کردن دنیای خوشگلی که باهم ساختیم..بخاطر بدیی که به من،خودت و دنیامون کردی اخه چرا؟!؟! چرا گفتی می مونی اما نموندی؟چرا دلمو عاشق خودت کردی؟!عاشق نگات،صدات،بوسه هات واغوش گرمت بعد یهو همشونو ازم گرفتی...نگفتی دوری ازت،دوری از همه اینا برام چقدر سخته؟داغونم میکنه؟ حالا حق دارم ازت گله کنم؟حق دارم نفرینت کنم؟!؟ نفرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........
نه نمی تونم اگه می تونستم،نفرینت می کردم بخاطر خراب کردن زندگیم،بخاطر شکستن قلبی که عاشقت بود اما......اما حتی الانم دوست دارم...انقدر دوست دارم که حتی فکر نفرین کردنت تنمو می لرزونه... راستی یادته بهم گفتی:تا ابد با همیم؟ ابدت همین جا بود؟ بهم گفتی ازم ساده نمی گذری..یادته؟اما ساده تر از اونی چیزی که حتی فکرشو کنی ازم گذشتی..ساده ازم گذشتی ،ساده گذشتنم بهم یاد دادی....... روز اخر بهم گفتی سرنوشت ما یکی نیست،گفتی:ما ماله هم نیستیم،گفتی هرکی راه خودش... کجایی که ببینی همه راهای زندگیه من به تو ختم میشه..می فهمی؟ تو زود به اخر خط رسیدی،زود تو این جاده کم اوردی،زود تنهام گذاشتی..خیلی زود... الان با کیی؟دستت تو دست کیه؟راه تو و اون یکیه؟سرنوشتاتون چی؟بهم میخوره؟ نمی دونم شاید اونم یه بازیچست،شایدم.......... می ترسم انقدر ساده از ادما بگذری که روزی برسه و ساده از خودتم بگذری،خودتم نابود کنی!!!!یا شایدم عاشق کسی شی که همه نامردیایی که سر من یا بقیه دراوردیو سرت تلافی کنه نه اشتباه نکن نفرین نی،ترسه..برات می ترسم،نگرانتم مواظب خودت باش از من که گذشتیو جز سوال و گلایه چیزی برام نذاشتی..عیب نداره ، به قول خودت ملالی نیست اما امیدوارم کاریو که با من کردیو کسی با تو نکنه که تحملش به خدا خیلی سخته |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:28 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
قسم به عشقمون قسم همش
برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت
شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:28 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
از سفر
می رسی اما ، کوچه ، کوچه نیست مسافر هیشکی باورت نداره حتی واژه های شاعر کسی اینجا منتظر نیست راز خورشیدُ بفهمه چرا هیشکی نمی بینه نورِ پیشونیتُ عابر چقدر کمن که با تو تا ته دنیا بتازن که فقط با یه اشاره عاشقونه سر ببازن چه غریبانه میایی تو که آشنا ترینی اونقدَر ساده که حتی قصه رو قصه می سازن تو امید کوچه های سردِ آخر الزمونی آشنا ترین مسافر اما بی نام و نشونی کلیدِ بارونُ داری ، رمز هر چی انتظاری الهی بتابی خورشید الهی زنده بمونی واسه خوندن از حضورت مونده این ترانه قاصر آخه تنها درد من نیست ، درد دنیای معاصر خیلی سخته سَرورت رو تو نبینی و بمیری کاشکی این بغضُ ببینی ، تو غمِ صدای ناصر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:8 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی
بود توی قلبم من نگفتم نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون
چشای معصوم لحظه لحظه روبرومه نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم که بگم دیونتم
من زندگیمو به تو بستم شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم
من نگفتم نتونستم تو رو دیدم مثله آینه توی تنهایی شکستی من کلامی نمیگفتم که برام
زندگی هستی نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی چشم تو پر از گلایه است اما هرگز
نمیگفتی من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه
روبرومه شای اونجوری که باید قدرتو من ندونستو حرفایی بود توی قلبم من نگفت
نتونستم نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم زندگیمو به تو بستم شاید اونجوری که
باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم آه آه آه.......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:27 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم اندازه ي تموم بي معرفتيات كه اندازه نداره به
خدا ديگه خسته شدم ديگه طاقت ندارم اخه تا كي بايد منتظرت بمونم منتظر تويي كه همه
رو ميبيني جز منئ كه جز تو هيچكيس و نميبينم خيلي دوست دارم با اينكه ميدونم حتي
يه لحظه هم تو قلبت رام نميدي همه بهم ميگن قد همه بهم ميگن هيچي واست اهميت نداره
اما هيچكي از دلم خبر نداره نمي دونن كه تو هر ثاني هزار بار ميميرم و زنده ميشم
به چه اميدي؟ به اميد اينكه يه تك زنگ بهم بزني... اي خدا
... تويي
كه از همه ي دردام خبر داري خدا جونم امشب همه حرفام و بهت زدم قول و قرارامو بهت
گفتم و باهات عهد بستم خدايا تا اخر همين ماه به خودم فرصت دادم هرچي تو بخواي
قبول همون بشه ولي خدا 4 سال ثاني هام و با حرم نفساش گذروندمو ميگذرونم خودت
شاهدي هرروز براش صدقه ميدم هر لحظه بهش فك ميكنم الان خوابه الان داره اينكارو
ميكنه الان با دوستاش خوشه اما من غصشو مي خورم! خدا
جونم الان داره چيكار ميكنه.....
يعني
يه روزي ميشه اينايو كه نوشتم بخونه؟!!!
بچه
ها ببخشيد سرتون و درد اوردمو زياد حرف زدم و اينايي و كه نوشتم همين الان تو ذهنم
بودن و همينطوري نوشتم اگه اشتباهي املايي يا.. داره ببخشيد دوست ندارم برگردمو
بخونمشون... تورو دوست دارم مثه حس دوباره ي تولدت تورو دوست دارم مثه خواب خوب
بچگي بقلت ميگيرم و ميميرم به سادگي تورو دوست دارم مثه دلتنگياي وقت سفر تورو
دوست دارم مثه حس لطيف وقت سحر مثه كودكي تو راه... بقلت ميگيرم و اين دل قريبمو
با تو ميسپارم به خاك توي اخرين وداع وقتي دورم از همه چه صبورم اي
خداااااااااااااااا ديگه وقت رفتنه... تورو ميسپارم به خاك تورو ميسپارم به عشق
برو با ستاره هاااااا.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:13 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند چه غمگین از این رفتن و از این روهای سرد تنهایی شاید باور نکنی ، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی
تو پر می کشند باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی
تواند گفت . شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی ، عکسم را در
صفحه سفر کرده ها ببینی . شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از
دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره بکند . تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می
توانم همچنان با تو سخن بگویم ؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟ شاید باور نکنی ، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم . بعضی
وقتها که کلمات را گم می کنم ، دوست دارم ،دشتها ، دریاها ، کوهها ، جنگلها ،
ستاره ها و هر چه کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم . دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین
، صبحگاهان زیر آفتاب نارس مرا زمزمه کنند . میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی
روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید : مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم ؟ ولی میدانم از یادم نخواهی رفت . . . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:17 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا
نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس .... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من
و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي.... و حتي يك بار هم
نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:29 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمک آخر دنياست ، بخند آدمک مرگ همين جاست ، بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دستخطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست ، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست ، بخند تازه انگار که فرداست ، بخند راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که درجاست ، بخند آدمک نغمه ي آغاز نخوان به خدا آخر دنياست ، بخند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:28 توسط سارا
|
|
||