تبليغاتX
سارا مي نویسد.
بخونی و فکر کنی کمکم کردی

داری از راه دور میای به من که از پشت پنجره ی خونمون چشم به راهت هستم نگاه میکنی و لبخندی سراسر مهر و محبت میزنی کن مه اندام زیبایت را از آن دور دست ها نمی بینم به خاطر غم دوریت  این انتظار که نمی دانم چه روزی به پایان میرسد اشک میریزم و افسوس می خورم اشکم بر روی گلبرگ شمعدانی کنارم میریزد  واز روی گونه هایش به پایین می غلتد نمیانم کی کجا و چگونه می آیی اما آنقدر برای دیدارت مصمم هست که کوهای سنگی را خدایا آنکه در تنها ترین تنهایی ها تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهایش نذارخدایا آنکه در تنها ترین تنهایی ها تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهایش نذار 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:54  توسط  سارا  | 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:33  توسط  سارا  | 

هوای زمزمه کردن هست , زبان زمزمه کردن نیست

 

دلم    برای  تو   میمیرد,  دلی  لایق  مردن  نیست

 

همیشه پر تپشم از تو , مرا به اینه مهمان کن

 

مگر شکسته نمی خواهی.؟ کسی شکسته تر از من نیست.!

 

به کوله بار غزلهایم , سری دوباره نخواهد زد.

 

همان کسی که دلش دریاست, همان کسی که در دلش

 

اهن نیست.!!!؟

 

تمام خستگی ات از من ,  ترانه های دلم از تو

 

دلی که هیچ نمی سوزد .

 

 همان که لایق مردن نیست...!

 

همدم شبهایم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 15:17  توسط  سارا  | 

تو نیستی که ببینی 
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است 
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست 
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است 
هنوز پنجره باز است 
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری 
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها 
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر 
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند 
تمام گنجشکان
که درنبودن تو 
 
مرا به باد ملامت گرفته اند 
ترا به نام صدا می کنند 
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج 
کنار باغچه 
زیر درخت ها لب حوض 
درون اینه پک آب می نگرند 
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است 
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من 
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد 
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من 
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید 
به روی لوح سپهر 
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام 
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر 
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر 
به چشم همزدنی 
میان آن همه صورت ترا شناخته ام 
به خواب می ماند 
تنها به خواب می ماند 
 
چراغ اینه دیوار تو غمگینند بی
تو نیستی که ببینی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط  سارا  |