|
|
|
|
|
چرا دنیا پر از حادثه
های وارونس عاشق کسی میشی که عاشقی
نمیدونه من به دنبال تو و تو به
دنبال کسی دیگر هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راس نمیگه من واسه چشمان نازنین
تو یه دیوونه ام من دوست دارم ، من دوست دارم ، ولی علتش رو نمی دونم حالا که
میخوای بری ،حالا که میخوای بری بذار سیر نگاهت کنم چون
یه بار دیگه میخوام این دل و آرومش کنم یه چیزی فقط بذار ،یه چیزی فقط بذار فقط واسه روز تولدت ، هدیه ام و بیارم بدم
دست خودت و هزار بهت بگم تولدت مبارک ای
کسی که روزی مال من بودی دوس داری چرا تو رو دوس نداره شاید هم
دوس داره اما به روش نمیاره |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:47 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن رو در و دیوار
خونه گرد تنهایی بپاشه تو همونی که می گفتی تو دنیا هیچکی مثله من پیدا نمیشه تو
همونی که می گفتیقلبم مال تو باشه واسه همیشه تو دنیا هی باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه
با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه تو همونی که میگفتی تو دنا هیچکی ثله من پیدا
نمیشه تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:4 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر
دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو دلمو از مال دنیا به تو هدیه به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم هر بلایی سرم اومد همه زجر که کشیدم همه رو
به جون خریدم ولیی از تو نبریدم هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم تو
سبک شدن تو رویا همهجا به تو رسیدوم اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی اگه
رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست
این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت هر بالایی رم اومد همم زجری که کشیدم همه زجری
که کشیدم همه رو به جون خریوم ولی از تو نریدم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:38 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آمد و گفت و رفت آنکه نبایست می رفت آنکه مهرش را |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:23 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم اگر راز دلم با تو بگویم کافی است گر دست ز عقل خود بشویم کافی است هر دم گل روی تو سراغم آمد گفتم اگر فقط ببویم کافی ست گفتم شراب عشق را ننوشم هرگز گفتم که بیش از این نخواهم عشقت آنقدر که تغییر کند رنگ به رویم کافی است گر ریخته باشد به سبویم کافی است گفتم که عشق را کجا پایان است گر نصفه ی این راه بپویم کافی است اما دل عاشقم فزونتر می خواست آن چیز که با عقل نجویم کافی است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:21 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
من خوابم یا بیدار تو دیگه نفس نمیکشی
باورم نیست که دیگه هیچوقت بهم نمیرسی
بی وفا دیشب پیشم نبودی هنوز چشم ه راهتم
حالا هم که پیداتکردم سر خاکت باهاتم
بگو من با سنگ باید درد کنم تو لحظات باقی
منم میخوام مثه تو خاک بشمو دود بشم تو این آتیش
بزار که مردم بفهمن که چقد بودی واسم عزیز
بدونه تو چشام داره تار میشه فرا تر از مریض
این حادثه شده باعث بغض ابدی من
از فکر تو شباچشام نمیاد روی هم
چراغ اتاق من نورش شده کمتر از نر شمع
پس فقط وجود تو بود که انرژی میداد به این نور کم
بگو تو این تاریکی چطور بسازم با غم وشادی
اینجا بدونه تو شده یه زندانه انفرادی
حداقل توی خاب کمم یاه شب بیا سراغم
قد نوک یه سوزن با مهرت منو بکن شادم
تو رفتیو قسمت این بود زود تر از من کنی سفر
از کسی نشنیدم مرگتو وابستگیمون داد خبر
هدیه ی روز تولدتو برات گذاشته بودم کنار
با رفتنت ازم نگرفتی و منده واسم یادگار
خوش به حالت که اون بالایی و داری ستاره میچینی
کاشکی منم اون بالا بودمو با هم ستاره میچیدیم
دیگه نمیدون با چه حادثه ای رمحت و بکنم شاد
فقط هجرتت از این دنیا منو سپرد بر باد
دیگه جونه خوندن ندارم میگم آخرین حرفم
آرزوم رسیدن به تو بودو واسه مرگ توی سفم
میدونم دیدنت واسم شده رویا
حاظرم بگذرم بخاطرت از این دنیا
دارم به دفتر خاطراتم میندازم نگاه
میگم تو رفتی و زندگیم شده تباه
به گذشته ها دارم میخورم حسرت
مگیم که لحظهها برام گذشت به چه سرعت
میدونی تنهایم و تنهایی چقد سخته ؟ رفیق اینو قبول دارم که حقیقت تلخه
الآن از تلخی روزگار دارم نفرت
از مرگ و ابدیت ندارم وحشت
درو بستم تو اتاق خالی میزنم زار
الآ ن تو داری از راه دور به من میکنی نگاه
میکنم به خدا گواه که زندگیم شده تباه
همه چیز خیلی زود شده تباه مثه اومدن توفان نوح
تو این وسط بی گناهی پس دردتو به من بگو
این گذر لحظست بی رنگه مثه باده
مثه کشیدن فریاد بلند توی جاده
دوباره میبینمتو اون روز واسم دور نیست
آخه دیگه گونه هام شدن خیس
میدونی باور کردنش برام شده سخت
اما باید قبول کنم واسه کاره بخت
الآن که دارم مینویسم قراره فردا
پاک بشه اسمم جسمم از این دنیا
نامرو تمومش میکنم میبندم دفترو
چون که به باخت دادم از اول تا آخرو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:9 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
اون چقدر ساده ازم بريد ورفت وانمود كرد كه من و نديد ورفت همه گفتن اون ازت بي خبره به خدا گريه هام
وشنيد ورفت رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت
صداي تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره در دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات يه تل
خاکستر بشم ... بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بي کسي از رو
دريچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم ... رو خواب شب خط مي کشم
به قلب فردا مي زنم ... نمي زارم تودست نسيم به گرد عطرت برسه ... براي از طرح رد
شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس .... نزار که بي تو کم بشم
تو ازدحام اين قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و
پشت سرم جا بزارم ... کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه ... بدون همراهي تو
شکستنم دم به دم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:7 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:4 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو
توبمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به
تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام
تویی دل کنده بودم از
همزبونیت پنهون نکردی از من نشونیت من پا کشیدم از عهد
بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت اگه همزبون نبودم اگه
مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسته
رو اگه سرد ومرده بودم اگه
پر نمی گشودم به تو بستم این دوبال
خسته رو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:2 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت:می خوام رو قلبت یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات
بمونه... گفتم : کجا؟گفت رو قلبت.... گفتم : می تونی؟ گفت: اره زیاد سخت نیست.. گفتم: بنویس تا برای همیشه بمونه.. یه خنجر برداشت... گفتم: این چیه؟ گفت:هیسسسسسسسسس ساکت شدم.. گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟ خنجر رو برداشت و با قسمت تیز اون نوشت: دوستت دارم دیوونه!!! اون رفته،خیلی وقته..کجا؟نمی دونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده....خدایا عشقم
برگرده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:1 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شد چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش اما وقتی دیدیش هیچی چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:49 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر
کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر
کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر
کرده است! خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را
زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی! گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است.... در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب
مرا پیر کرده است.... راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده
است!!! اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار
نشسته بودم... انتظاری عبث! انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز
انتظار؟ چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند
چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ... چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور
گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟ کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می
آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 5:55 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد باری بدن اندوه و خرامان است دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم فریاد بر گویم خدایی نیست! خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد خدا نیست خدا هیچ است! خدا پوچ است! ... خدا جسمی است بی معنی! "خدا یك لفظ شیرین است" من اینك ناله ی نی را خدا خوانم من آن پیمانه ی می را خدا خوانم خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد خدای من شراب خون رنگ می باشد شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟! و برای او صفتهای توانا هم روا دارید! بگویید پس بفهمم چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟ چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟ "عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!" خداوندا... اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم ولی نه؟! چرا من روسیه باشم؟ چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟ شب است و ماه میتابد ستاره نقره می باشد و گنجشك بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه من اما سرد و خاموشم خداوندا... تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بینند ولی من دیده ام كه نامردان به از مردان ((از خون جوانها،كاخها ساختند))! تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حكم فرماید من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد! ولی من دیده ام چشمان شهوت ران فرزندی كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید! پس...قولت! اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم! خداوندا... اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی "غرورت را" به زیر پای به هم ریزی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را كفر میگویی نمی گویی! خداوندا... اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری زمین و آسمان را كفر می گویی نمی گویی! خداوندا... اگر با مردم آمیزی پس روزی ز پیشانی عرق ریزی زمین وآسمان را كفر می گویی نمی گویی؟ كارو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
هرشب كه فرصت می كنم جویای حالش می شوم
از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم
در آسمان آرزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم
در هر شب تاریك من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو من هم هلالش می شوم
جاریست اشك از دیدگان هرآن كه یادش می كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش می شوم
سرگشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم
جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
با این دل سودائیم رنج و ملالش می شوم
تاریكی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر كشید
انگار خواب است اینكه من غرق وصالش می شوم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:57 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
قسم خوردم كه همراه تو آرامش دريايعشق را حس كنم قسم
خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم
نباشدقسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت
باشمقسم خوردم جز و عشق تو ، هيچ عشقي را
به سراچه قلبم راه ندهم قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و
بميرمشايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيرياما سوگند يك عاشق ،
هرگز شكستني نيست پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم و تا
پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:20 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
آرزويم
اين است:
نتراود
اشک در چشم تو
هرگز، مگر از شوق زياد.
نرود
لبخند از عمق نگاهت هرگز،
و
به اندازه ي هر روز، تو عاشق باشي.
آنکه
تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:20 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا دنیا پر از حادثه
های وارونس عاشق کسی میشی که عاشقی
نمیدونه من به دنبال تو و تو به
دنبال کسی دیگر هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راس نمیگه من واسه چشمان نازنین
تو یه دیوونه ام من دوست دارم ، من دوست دارم ، ولی علتش رو نمی دونم حالا که
میخوای بری ،حالا که میخوای بری بذار سیر نگاهت کنم چون
یه بار دیگه میخوام این دل و آرومش کنم یه چیزی فقط بذار ،یه چیزی فقط بذار فقط واسه روز تولدت ، هدیه ام و بیارم بدم
دست خودت و هزار بهت بگم تولدت مبارک ای
کسی که روزی مال من بودی دوس داری چرا تو رو دوس نداره شاید هم
دوس داره اما به روش نمیاره |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 16:46 توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دريا شدم
و تو را به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش ، مجنون شدم و ز دوريت
ناليدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذر ، از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه
ات برايم كافيست، معناي لطيف عشق را
فهميدم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:44 توسط سارا
|
|
||