تبليغاتX
سارا مي نویسد.
بخونی و فکر کنی کمکم کردی

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينیشاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا  انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعنی همين . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:24  توسط  سارا  | 

  اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي   اگه بگم بهونه هر نفسم تنها تويي   اگه بگم قلبمو نذر نگاهت مي کنم   اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم   اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني   اگه بگم بال مني لحظه پرواز مني  ميشي برام ماه شباي بي سحر؟   ميشي برام ستاره  راه سفر؟   ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني بدون

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:20  توسط  سارا  | 

گل سرخی که یه روز برام خریدی اسمشو میذارم راز دل فریبی نامه هایی که برام تو می نوشتی بوی دستاتو میده یار قدیمی از عشق زیر بارون گریه کردم اشکامو نبینی نمیدونی چه قدر زیبا و دل فریبی اشکای من هدیه به تو تو مثه فرشته های خدا می مونی تو پاکی و عاشقی و مهربونی مرحم من دستای تو اشکام اشکام اشکام دونه دونه دونه دونه دونه دونه دونه ریختن روی گونت فکر کردی بارونه بارونه بی تو بی تو میمیرم میمیرم میمیرم بی تو من که آروم نمیگیرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط  سارا  | 

کاش زندگی مثل یه خواب بوداتفاق های خوبش مثل مرگ که جاودانیه و هیچوقت پایان نمی پذیره واتفاق های بدش مثل کابوس که فانی اند وبا بیدار شدن از خواب همشون تموم می شند.کاش لحظه های خوب و شیرین زندگی مثل کهکشان پر از ستاره ، پراز خاطره و مثل آسمون بی انتها که هر چی بیشتردر اون اوج می گرفتیم دیرتربه انتهاش می رسیدیم بود.کاش لحظه های بد و تلخ زندگی مثل یک سراب بود خیالی و غیر واقعی که با نزدیک شدن بهشون ازبین می رفتند و به فراموشی سپرده می شدند. کاش همه ی انسانها ارزش یکدیگرو می دونستن تا با حرفاشون همدیگرو آزار ندن. کاش هیچ عشقی وجود نداشت یا حداقلش پاک و بی ریا بود مثل آب زلال و ساده.
کاش همه ی عشقای زمینی مثل عشق خدا به بنده هاش راست و واقعی بود .کاش همه ی ما بدونیم که عشق فقط رسیدن نیست بلکه غرق شدن و نرسیدن است مثل عشق لیلی و مجنون عشق شیرین و فرهاد.اما کاش رسم دنیا این نبود که عشق نرسیدن باشه و فقط غرق شدن باشه و این تنها حقیقت تلخ زندگی ست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:8  توسط  سارا  | 

سفر کردم که از عشقت جدا شم دلم میخواست دیگه عاشق نباشم ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای دل دیونمو سوزونده ای وای هنوزم عاشقم دنیای دردم مثه پروانه ها دورت میگردم سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه آخه عشق دو عاشق با ندیدن کم نمیشه غم دور از تو بودن یه بی بالو پرم کرد نرفت از یادم فکر سفر عاشقترم کردبا خاطراتم اینو از من نگیرید دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید تو مهتاب شبونه فقط چشام تو رو دید نشو با من غریبه مثه نا مهربونا بلا گردون چشمام زمینو آسمونا میخوام برگردم اما میترسم میترسم بگی حرفی نداری بگی عشقی نمونده میترسم بری تنهام بزاری هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرید تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی تو موج سبزه تن صحرا تو بودی مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه مگه میشه نخوندت نخوندت تو شعر عاشقونه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:58  توسط  سارا  | 

هر کی اومد تو زندگیم میبردم تو آسمون یه روز میشد رفیق راه فردا واسم بلای جون نمیشه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد نمیدونم بد میو و رد یا چوب سادگیشو خورد هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود پای خودم تو قصه ها کسی نبود هیچ کسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود یه پای من فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من رفاقتت مال خودت منت نزار رو سر من این قفصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط  سارا  | 

 

قصه ی منو غم تو قصه ی گل و تگرگه ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلود ه ی من همیشه میون قاب خالی درهای بسته طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته کاش مشو چشام ببینن طرح اندام تو داره زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میزاره کاش میشد صدای پات بپیچه تو گوش دالون طرف دالون بگرده سر افتاب گردونامون کاش میشد دوباره باچه پر گلهای تو باشه غنچه ی سفید مریم با نوازش تو وا شه کاش میشد اما نمیشه بیای دوباره نمیشه دستامت تو گلدون گلای مریم بزاره کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط  سارا  | 

سلام ، سلام بر تو که نمیدانم کیستی؟و سلام به خودم که نمیدانم کیستم ؟ نمیدانم به چه کسی سلام میکنم، نمیدانم برای چه کسی نامه مینویسم، اما فقط، فقط دوست دارم که قلم در دستانم به حرکت دراید و تبدیل به کلماتی گردد که من میخواهم و قلبم....

دوست دارم برای یکبار هم شده برای خودم و برای تو که هیچ کس هستی نامه بنویسم، هنوز هم مانده ام که چه بگذارم اسم نبودی تو را؟ شاید هم بوده ای اما از درد فراق نمیخواهم بودنت را ثبت کنم. ....

 باور نمیکنی اگر بگویم که نمیدانم وجود داشته ای یا نه؟ !!!!

 اما بگذار بنویسم از تو، از وجود بوده ی نبوده ات، از زندگی بی ثمر دیروز و از هیچ کس فردا ... بگذار از موقعی شروع کنم که حرفهایت لالایی شبهایم بود، حرفهایت آرزوهای آینده ام بود یا حتی چکیده اش، طعم فرداهای با هم بودن را می داد.

 اما.. اما چه کنم.؟ چه کنم با اندوه وجود داشته، یا نداشته !!!

 ای کاش عاشق وجود انگار نبوده ات نمی شدم، ای کاش علاقه ای به ان حیای داشته ی نبوده ات نداشتم، ای کاش میگفتی که وجود نداری، ای کاش میگفتی که علاقه ای به من نداری،  ای کاش میگفتی که حرفهایت طعم زندگی تو را نمیدهد تا مرا به ارزوهای نارسیده فرداها هدایت نمی کردی، ای کاش می شد این کمرنگ شده ی آینده نبوده و ندیده را پاک، و با این قلم از فرداها آن طور که میخواهم نوشت، ای کاش افسوس دیروز و امروز و فرداها در دل جا نگذارم و سیل اشک این درد و اندوه را به خود به رویاها ببرم و من بمانم و هیچ کس و این دفتر نیم سوخته و این قلم خشک جوهر......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط  سارا  | 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... 

 

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

 

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

 

تنهايي را دوست دارم زيرا....

 

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط  سارا  | 

دل به غم سپرده ام در عبور سالها زخمی از زمانه ها خسته از سالها   چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها برگ بی درختمو در مسیر بادها نه صدایی ،نه سکوتی نه درنگی ،نه نگاهی نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی نیش ها ونوش ها چشیده ام بس روا وناروا شنیده ام  هر چه داغ را به دل سپرده ام هر چه دردرا به جان خریده ام در مسیر بادها هر چه داغ را به دل سپرده ام هر چه دردرا به جان خریده ام در عبور سالها نه صدایی ،نه سکوتی نه درنگی ،نه نگاهی نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:47  توسط  سارا  | 

سلام بچه هاداداشم مریضه واسش دعا کنید خوب بشه آخه امتحان داره اینطوری از امتحاناش عقب میمونه
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:34  توسط  سارا  | 

 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند. و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و

چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن!.

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است!!.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را

در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است!

. " تنها" بودن ، بودني به نيمه است!
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:14  توسط  سارا  | 

چند وقتيست كه هر شب به تومي انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر نور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به همان سايه همان وهم همان تصويري

كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري

به تبسم به تكلم به دل آرايي تو

به صبوري به تماشا به شكيبايي تو

شبحي چند شبيست مونس جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش

ميتوان يك شبه پي برد به دلدادگيش

يك نفر سبز چنان سبزكه از سبزي خويش

ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

در من انگار يكي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

آي بيرنگ تر از آينه يك لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست

اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكيست

به گمانم كه تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش

آن شبح كه هر شب مونس جانم شده بود

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

اينك از پشت دل آينه ييدا شده است

و تماشاگر اين خيل تماشا شده است

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من آن شبح شاد شبانگاه توي

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:37  توسط  سارا  | 

 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:18  توسط  سارا  | 

بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:17  توسط  سارا  | 

دوستان عزیز سلام

این پست یه پست مثل باقی پستهای وبلاگ نیست بلکه یه پست سفارشی با سس مخصوصه این پست رو از موعد خودش زدتر فرستادم چون امتحاناتم شروع شدن و دیگه نمی تونم اون موقع این پست رو بفرستم به همین خاطر پیشاپیش تولد داداش مجید 23خرداد رو بهش تبریک میگم امیدوارم 120ساله شه و امسال کنکور قبول شه و بتونه کارگردن معروفی بشه چون میدونم آرزوشه و امیدوارم به هر آرزویی که برای زندگیش داره برسه و این شعر رو بهش تقدیم میکنم 

من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

 

 

من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر

 

 

 

تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیبایی

 

 

 

را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:14  توسط  سارا  |