تبليغاتX
سارا مي نویسد.
بخونی و فکر کنی کمکم کردی

نامه هات و من تا سحر خوندم

خسته از درد غربت چشم به رات موندم

سر به روی نام آن من خوابت و دیدم

نامه هات و من خیلی دوست دارم

می نویسی جان مادر من چه کم دارم

تا تو رو دارم مادر من چه غم دارم

مادرم غربت چرا تو رو کرد از من جدا

مادر مادر

تو رو من کم دارم بیا

بی تو من غم دارم بیا

آه ه ه ه ه ه ه

مادرم ای مهربون با دل من همزبون

مادر مادر

می دونی که برات تنگ دلم

بی تو غم شده آهنگ دلم

آه ه ه ه ه ه ه

نامه هات و من تا سحر خوندم

خسته از درد غربت چشم به رات موندم

سر به روی نام آن من خوابت و دیدم

یاد تو دم سازم

گرمی آوازم

مادر مادر

ندونستم قدر تو رو

نکنه که نبینم تو رو

آه ه ه ه ه ه

مادرم تنگ دلم

نگو از تو غافلم

مادر مادر

تو رو من به خدا می سپارمت

می دونی که چقدر دوست دارمت

آه ه ه ه ه ه

نامه هات و من خیلی دوست دارم

می نویسی جان مادر من چه کم دارم

تا تو رو دارم مادر من چه غم دارم

چون نویسی جان مادر من چه کم دارم

تا تو رو دارم مادر من چه غم دارم

مادر مادر

مادر

مادر


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:22  توسط  سارا  | 

 آسمان آبی تر از آن است که سکوت بارانی ام را بشنود و زمین دلخوش تر از آنکه همنوای عاشقان گردد . پاییز زیباست و در خود هزاران هزار سکوت همجنس باران دارد ماه پنهان
عشق عشق سکوت دریای قبل از طوفانه
 عشق لرزش عقربه زمانه  با عشق آسمانه ران بی وقت آسمانه عشق یه فریاد نهانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:20  توسط  سارا  | 

  

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانیست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:3  توسط  سارا  | 

چرا دنیا پر از حادثه های وارونس عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگر هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راس نمیگه من واسه چشمان نازنین تو یه دیوونه ام من دوست دارم ، من دوست دارم ، ولی علتش رو نمی دونم حالا که میخوای بری ،حالا که میخوای بری بذار سیر نگاهت کنم چون یه بار دیگه میخوام این دل و آرومش کنم یه چیزی فقط بذار ،یه چیزی فقط بذار فقط واسه روز تولدت ،  هدیه ام و بیارم بدم دست خودت  و هزار بهت بگم تولدت مبارک ای کسی که روزی مال من بودی دوس داری چرا تو رو دوس نداره شاید هم دوس داره اما به روش نمیاره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:2  توسط  سارا  | 

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي اگر چون من به مرگ آرزو ها مي رسيدي پشيمان ميشدي از اينكه عشق را آفريدي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط  سارا  | 

يكي را دوست ميدارم ولي او باور ندارد !
يكي را دوست ميدارم همان كسي كه شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد زندگي را با گرماي عشق او ميگذرانم !
يكي را دوست ميدارم ، بيشتر از هر كسي ، همان كسي كه مرا اسير قلبش كرد !
يكي را دوست ميدارم ، كه ميدانم او ديگر برايم يكي نيست ، او برايم يك دنياست !
يكي را بيشتر از همه دوست ميدارم ، كسي كه حتي مرا كمتر از هر كسي نيزدوست نميدارد !
يكي را دوست ميدارم ...
با اينكه اين دوست داشتن ديوانگيست اما ...............

من ديوانه تنها او را دوست ميدارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:54  توسط  سارا  | 

25 بهمن روز عشاق در ایران باستان مبارک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط  سارا  | 

زمانه بردل عاشق چه تنگ است دل اين مردمان مانند سنگ است نمي بيني نشاني از صداقت به هر كس رو كني دنياي رنگ است تو گويي رفته احساس از دل خلق كه هر كس با دل عاشق به جنگ است نمي خواند كسي در گوشم از مهربرايم  دلخوشي   آواي  چنگ است  در اين دنياي خالي از محبت گمانم  زندگي با عشق ننگ است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط  سارا  | 

 

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر! تا به کام دل ببينمت.
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:37  توسط  سارا  | 

می خواهم عاشق بمانم .... بگذار عاشق بمانم ! این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیر ! بگذار عاشق بمانم ٬این قلب عاشق را از من مگیر ! دستهای گرمت را از من جدا مکن ! بگذار دوستت داشته باشم ٬مرا در به در این دنیای بی محبت مکن ! می خواهم از عشق تو بمیرم ... بگذار بمیرم ٬مرا پشیمان از این عاشق شدن مکن ! خیلی دوستت دارم !این کلام مقدس را باور کن ! دل من عاشق تو هست ٬مرا دلتنگ لحظه های .....مکن ! قلب من برای تو ٬این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له مکن ! این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیر ! بگذار در عشق تو بسوزم ٬اب سرد بر روی آتش عشقم مریز! مرا تنها مگذار و در سیلاب نا امیدی رها مکن ! به خدا خیلی دوستت دارم مرا پشیمان از این عاشق شدن مکن! لیلای این مجنون خسته و دلشکسته باش ٬این احساسات عاشقانه ام را پاره پاره مکن !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:8  توسط  سارا  | 

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:41  توسط  سارا  | 

من نباشم كي تو رويا موهاتو ناز مي كنه

كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه

راست بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو

كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه

من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره

كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره

كي ميگه حق با هميشه با توئه

واسه ي خاطر تو جون میده پشت پنجره

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم من اگه نباشم

من اگه نباشم من اگه نباشم

من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو

با رقيب رفتن و اذيتا و آزار تو رو

تو خودت داور ميدون شو بگو

كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو

من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي

كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي

كي بيداره تا تو خوابت ببره

كي قايم ميشه توي ابرا كه تو راحت بتابي

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم من اگه نباشم

من اگه نباشم من اگه نباشم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:31  توسط  سارا  | 

اون چقدر ساده ازم بريد ورفت  وانمود كرد كه من و نديد ورفت همه گفتن اون ازت بي خبره به خدا گريه هام وشنيد ورفت رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره در دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم ... بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم ... رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم ... نمي زارم تودست نسيم به گرد عطرت برسه ... براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس .... نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم ... کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه ... بدون همراهي تو شکستنم دم به دم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط  سارا  | 

زندگي چيست ؟

زندگي خوشبختي است ؟!!زندگي عقل وصبراست؟!!زندگي زندگي ترس است ؟!!زندگي غم است ؟؟

وزندگي...

امااگرروزي بخواهم زندگي رادريك كلمه بگويم آن عشق است البته عشق واقعي

هيچ احساسي نمي تواند بدون احساس هاي ديگركامل باشد جز عشق

پس هميشه عاشق باش كه هم احساساتت وهم عقلت كامل باشد البته عشق حقيقي

به نظرشما عشق چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:28  توسط  سارا  | 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟  اما افسوس .... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .  اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي.... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟ 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط  سارا  | 

نمیدونم تنهایی من کی تموم میشه؟ اینقدر تنهام که وقتی حتی با یکی میرم بیرون خیال میکنم همه ی دنیا مال منه آره دورو برم شلوغه اما کسی نمیدونه این دلم چی میگه کسی نمیدونه تو تنهایی چی اینقدر عذابم میده من تنهایی رو خیلی دوست دارم چون از خیلی ها بیشتر بهم وفا کرد
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط  سارا  | 

نه كسي حال مرا مي پرسد نه كسي  درد مرا مي داند همه با خنده ز من مي گذرند دردها بسيار است و نگفتن شاید بهترین درمان است
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط  سارا  | 

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه هر نفسم تنها تويي اگه بگم قلبمو نذر نگاهت مي کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه پرواز مني ميشي برام ماه شباي بي سحر؟ ميشي برام ستاره راه سفر؟ ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط  سارا  | 

اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم دلمو شکستو
به پای يک عشق جديد نشستو
چشم روی آرزوم هميشه بستو
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مثه اشک چکيدو
تو طول راه باز يه کسی رو ديدو
به آرزوش انگار ديگه رسيدو
به خاطر هيچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم دل ازم بريدو
بين گلا يه گل تازه چيدو
به اونی که دلش می خواست رسيدو
با غمو غصه منو آشنا کرد
اونی که می خواستم منو برد بهشتو
اسم منو رو سردرش نوشتو
بهونه کرد بازی سرنوشتو
تو شهر روياها منو رها کرد
اونی که می خواستم منو برد از يادو
رفت پيش اون کس که دلش می خوادو
زد زير عشقش که يادش نيادو
مثه همه آدما بی وفا شد
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط  سارا  | 

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود اگر صبر نداشت چه کند من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده دیدم.

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:27  توسط  سارا  | 

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم با یه نگاه مهربون همون نگاهی که همیشه آرزوشو داشتم و ازم دریغ میکردگریه کرد و گفت:دلش خیلی برام تنگ شده... ولی من فقط نگاش کردم و من نمیتونستم چیزی بگم و اون فقط حرف میزد و من فقط به حرفاش گوش می دادم  و وقتی رفت سنگ قبرم شده بود پر از اشکهای او

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:52  توسط  سارا  | 

سلام دوستان چند وقتی بود که من و داداش نتونستیم پست جدیدی بفرستیم اما از این به بعد قول میدیم جبران کنیم  درضمن اگه میخواین شعری رو به کسی تقدیم کنید میتونید از طریق وبلاگ ما این کار رو انجام بدید
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط  سارا  | 

هوا سرد است و من در اتاق کوچک اما سرد خود مشغول قدم زدن هستم و گاه می نشینم و به قاب کوچکی که در روی دیوارم از دشتی پر از گلهای  آفتاب گردان است می نگرم و به حال خویش افسوس میخورم که تا شاید روزی قلب من هم مانند صورت این گلها نورانی شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:38  توسط  سارا  | 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شد چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش اما وقتی دیدیش هیچی چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:37  توسط  سارا  |