تبليغاتX
سارا مي نویسد.
بخونی و فکر کنی کمکم کردی
با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم

 

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:23  توسط  سارا  | 

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

 

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:19  توسط  سارا  | 

لبریز التهاب ، گفتم به روی چشم
بی هیچ انتخاب ، گفتم به روی چشم

گفتند : « زخم و درد ، داغ و درفش و نَطع ...»
ترسی که شد جواب : گفتم به روی چشم

« بی چهره می شود اینجا نفس کشید »
من هم زدم نقاب ، گفتم به روی چشم

خطی به رنگ خون بر روی نام عشق
یعنی که اجتناب !...گفتم به روی چشم

« اینجاست تشنگی مهمان هر شب ات ؛
پس بی خیال آب !»... گفتم : به روی چشم

« بی کاغذ و قلم ، بی شعر، بی کتاب ؛
تنها بخور ، بخواب ! » ...گفتم : به روی چشم

« در شهر ما غزل یعنی که حرف مفت !
کشک است شعر ناب ! » ... گفتم : به روی چشم

« نقاش می شوی ؟!...باشد !...فقط طلوع !
با حذف آفتاب !!....» ...گفتم : به روی چشم
**
**
اینگونه ناگزیر خوشبخت می شوم
وقتی که در جواب گفتم به روی چشم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:0  توسط  سارا  | 

وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي آيد
وقتي يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را به كفتر
تبديل مي كند
بايد به بي تفاوتي واژه
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف كه بخواني
نان است !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19:58  توسط  سارا  | 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقد ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

اما چه زود نی نامه کوچ در فصلنامه رحیل نواخت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 18:21  توسط  سارا  | 

کاش فقط یک بار فقط یک بار نگاهت در چشمان بی فروغم می افتاد تا برقی که از عشقت در چشمان و وجودم است را ببینی کاش روزی فرارسد تا از بیکرانه های آسمان به همراه همدیگر به افق های دور بنگریم به امید آن روز که دستان پر مهرت را در  دستانم بگیرم و برای داشتن تو بر خود ببالم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 18:20  توسط  سارا  | 

نمیخوام عاشق هارو با مارمولک مقایسه کنم.اصلاْ نمیخوام ازعاشقی بگم.اما...

راستش یه مردی توی ژاپن درحین تخریب دیوارخونه اش متوجه یک مارمولکی میشه که بایک میخ در

دیوار اسیر شده.اون هم تخریب روقطع می کنه و میشینه ساعتهابه اون نگاه می کنه و از خودش

می پرسه چطوری این مارمولک بعدازاین همه وقت هنوز زنده مونده؟چطوری غذاخورده؟

یه دفعه می بینه یه مارمولک دیگه که چیزی تو دهنش گذاشته سراغ اون مارمولک میادوبهش غذامیده.

همون مارمولکی که ازش چِندشمون می گیره.

واقعاْ جالبه ! نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:25  توسط  سارا  | 

وقتی دستام خالی باشه

وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم

که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا

به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی

به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد

همه زجری که کشیدم

همرو به جون خریدم

ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم

هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا

همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کشتی

اگه از یاد من بردی

اگه رفتی بی تفاوت

به غریبه سر سپردی

بدون اینو که دل من

شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا

که تو یادش مونده اسمت

هر بلایی سرم اومد

همه زجری که کشیدم

همرو به جون خریدم

ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم

هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا

همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کشتی

اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت

به غریبه سر سپردی

بدون اینو دل که دل من

شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:3  توسط  سارا  | 


چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

* من اگر ما نشوم تنهایم

 تو اگر ما نشوی خویشتنی

 ازکجا که من و تو شوری از عشق و جنون باز بر پا نکنیم

 از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم *

 من اگر بنشینم ،تو اگر بنشینیچه کسی بر خیزد 

 * من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند

    

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 15:47  توسط  سارا  | 

 

عُمري خاك صحنه خورديمُ

پُشت صحنةروزگار سختي كشيديم

واسه گفتن بودن يا نبودن مسأله اين است

هِي دويديم

چشمهابسته وظلم روبرو

غيرت مُرده وحرف بي پُشت و رو

زندگي ناسزاگو و

مُردن آرزو

شرمنده. ضعف اين شعر به خاطراينه كه خودم  سُرودم.

حالا چطوره، خوبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:2  توسط  سارا  | 


سلام امروز میخوام یه شعر قشنگ براتون بنویسم

یکی را دوست می دارم ،

ولی افسوس ، او هرگز نمی داند.

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که

 او را دوست می دارم

ولی افسوس

او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

 

 او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

 

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

 

به مهتاب گفتم ای مهتاب

 

سر راهت به کوی او سلام مرا رسان و گو که

 

 او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

 

یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم که

  او را دوست می دارم

ولی افسوس

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس

او هرگز نمی داند !!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:37  توسط  سارا  | 


اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند


به مناسبت روز جهانی کورش کبیر ترجیح دادم این پست را به این دلیر مرد پارسی تقدیم بنمایم
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:16  توسط  سارا  | 

تو را دوست دارم و وقتی تو نیستی غمگینم و به آسمان آبی بالای سرت و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم تو را دوست دارم وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند تو را دوست دارم اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند می دانم که دوستت دارم اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:20  توسط  سارا  | 

درست مي توان به حقيقت رسيد چنين كسي راه راست را درمي يابد و با انديشه وگفتار وكردارنيك خود همه را به راه راست رهبري مي كند.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:35  توسط  سارا  | 

 

ازمحبت ،خارها گُل مي شود

از احساس، نياز برطرف مي شود

از حركت، بركت مي آيد

از سُخن، بحث مي شود

از صدا، سكوت مي شود

از من، تو مي شود

از تو، من مي شود

از......... ، ......... مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:5  توسط  سارا  | 

 


دوستی گلدانی است

که دمیده است در آن شاخه گلی

بر لب هر برگش

نقشی از خنده ی شیرین بهار

بشکند روزی اگر شاخه ای از این گل سرخ

دل ما می شکند

دوستی می میرد

آشتی می رود از خانه ی ما  

می شود پای خزان باز به کاشانه ی ما  

 

*****************************

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 18:43  توسط  سارا  | 



آری

آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

*********************

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 18:40  توسط  سارا  |